دو راهب و یک دختر زیبا
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱ 

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “


کلمات کلیدی:
 
ترانه ی من
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠ 

دلم میگه تموم شد

 عشق خیالی

دنیای من حروم شد

دوسم نداری !

فکر نکنم تنهایی

رفتی رو ابرا

با آسمون رفیقی

منو نداری !

منم میرم تنهایی

 رو سقف ابرا

شاید برم دوس بشم 

با یه قناری

میرم یجا رو زمین

میون موجا

اونجا شاید بدونن

قدر قناری


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠ 

خستگی از دلم نمی رود چه کنم؟

دست بر دامن زمان شده ام

ای زمان برو زمان سیاه

من پر از حسرت و غرورم و آه

سایه ها همنفس شده اند

سایه ی من کجاست؟ کجاست؟

آسمان طوق گردن زمین شده است

سقف کوتاه و من اسیر زمان

پاسی از شب گذشت و چشم من خیس است

آه کی تمام شود

روزگار سرد و سیاه؟


کلمات کلیدی:
 
بن بست تنهایی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩ 

باز هم بن بست تنهایی

مثل هر شب

کوچه ها تاریک و پی در پی

عاقبت بن بست تنهایی

آسمانِ سرخ

دشتی سرد

چایی یخ بسته در فنجان

لکه های ابر بی باران

تک صدای چکمه هایی خشک

در میان کوچه سرگردان

باز هم بن بست بی پایان


کلمات کلیدی:
 
خسته ی شهر
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤ 

تو را نشانده ام

میان این کویر خسته دل

میان ابرهای بی بهار شهر

که شاید اندکی ببارد و

کمی ترانه سر کشد؛

هنوز خاطرات تو

میان ظلمت شبانه ام

حلول می کند.

روز هم چو عابری

بیخیال و بیصدا

از کنار روزگار

من عبور میکنم.

و همچنان صدای برگ های خشک و بی حیات...

باز هم صدای زوزه های باد...

 


کلمات کلیدی:
 
احساس پوشالی
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠ 

در زیر نور ماه دلم غم گرفته بود

 

دیشب هوای خانه چه ماتم گرفته بود!

 

از خیره ماندن و دیوار خسته ام

 

مثل کتاب قصه به اخر رسیده ام

 

رقص حباب بودو هیاهو درون اب

 

ارامش خیالی ساحل میان اب

 

من دست شسته ام از انتظار پوشالی

 

من لال میشوم از این سکوت تکراری

 

هر بیت بیت من جدا شده از هم چه گیج و منگ!

 

شاید نشسته به گل کشتی نخورده به سنگ

 

من میروم که رفتن من ماندو نماندن من

 

ای کاش بشنود دل تو.......دست و دامن من

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
زندگی یعنی ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠ 


کلمات کلیدی:
 
معجزه
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸ 

سلام.

خیلی وقته که سفره دل رو باز کردم ولی فرصتی نشد تا دونه دونه حرفا رو کنار هم

بذارمو بگم سلام...

چه میشد ادم راحت حرفاشو مثل گفتن همین کلمه بزنه.ولی نمیشه،این حرفا رو فقط

میشه به اون بالایی گفت،فقط.

 

معجزه...

 وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند.فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه ی جراحی پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با نارحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت،قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست،سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند،ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه ی بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،ولی داروساز توجهی نمی کرد.بالاخره حوصله ی سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه ی پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد،رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟ دخترک جواب داد:برادرم خیلی مریض است،می خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید:ببخشید؟! دخترک توضیح داد:برادر کوچک من،داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت:متأسفم دختر جان،ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،او خیلی مریض است،بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد،این هم تمام پول من است،من کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت،از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟ دخترک پولها را از کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب، فکر می کنم این پول برای خرید معجزه ی برادرت کافی باشد! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدینت را ببینم،فکر می کنم معجزه ی برادرت پیش من باشد. آن مرد،دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب بود. فردای آن روز، عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم،نجات پسرم یک معجزه ی واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه ی عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار...

 


کلمات کلیدی: